خاطره

باتوام باتو خدا،یک کمی معجزه کن...

چندتادوست برایم بفرست.

پاکتی از کلمه،جعبه ای از لبخند،نامه ای هم بفرست،کوچه های دل من باز خلوت شده است،پیش از آنکه برسم دوستی را بردند!یک نفر گفت به من باز دیرآمده ای ،دوست قسمت شده است،باتوام باتو خدا،یک دل مجانی،یک دل خیلی بدچقدر می ارزد؟!من که هرجا رفتم گفتم شده این قلب حراج،بدویدیک دل مجانی!قیمتش یک لبخند،به همین ارزانی،هیچ کس نخرید،هیچ کس قلب مراقرض نکرد،هیچ کس هم ندوید، باتوام با تو خداپس بیااین دل من مال خودت،من که دیگر رفتم اماببر این دل را دنبال خودت!

                                               نویسنده:تارا

پی نوشت1:این متنو دیشب گفتم.الان تووبم گذاشتم.خجالت

پی نوشت2:شب یلدای همه پیشاپیش مبارکماچماچ

پی نوشت3:اگر نمیام وبم دلیل بی وفایی نیست چون امتحان ها نزدیکه درس می خونم از همه عذر می خوام سعی می کنم بیام پیشتون.دوستون دارم نظر فراموش نشهماچقلب

 

| ۱۳٩٠/٩/٢۸ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | تارا نظرات () |

سلام خوبین؟الان می خوام از پیش دانشگاهی مزخرفم بگم یه روز من واسه درس عربیم معلم خصوصی گرفته بودم خونه بودم که درس بخونم که این مشاورمون زنگ زد خونه گفت پاشو بیا مدرسه منم قاطی کردم رفتم مدرسهعصبانیکلا خدا نکنه اون روی من بالا بیاد دیگه هیچی دنیا رو به هم می ریزمعصبانیخلاصه رفتم مدرسه تا معلم مون اومد سر کلاس در کلاسو محکم بست منم گفتم هوووووووووووووووووی در کلاسه هاااااااااا پول دادیم بابتش ارث بابات نیست این جوری می زنیش بهم.منتظرمعلمه چپ چپ نگام کرد رفت نشست.بعد نیم ساعت درس داد بعدم با بچه ها داشت درباره ی طالع بینی حرف می زدمنم گفتم آقا من معلم خصوصی اومده بود خونمون که درس بخونم این خانوم حسینی زنگ زد گفت بیا به اون گفتم بشین تو کف تا من برم مدرسه بیام بعد شما داری طالع بینی می گی مگه ما مسخره ی شماییم؟عصبانیتوکه درس نمی دی واسه چی گفتی بیایم؟من می رم خونمون بیکار نیستم بشینم اینجا.بعدم رفتم.کلی تو راه قاطی بودم اساسی زنیکه دیوونه منو کشوند  مدرسه پول معلم خصویمم پرید.اینم تازه یک خاطره از خاطراتم بود.بازم میام میگم.فعلاماچقلب

| ۱۳٩٠/٩/٢٤ | ٩:۳٥ ‎ق.ظ | تارا نظرات () |

خداحافظ گل نازم تموم حس آوازم

خداحافظ وجودمن  برو رویای پروازم

خداحافظ گل پونه برو ازقلب ویرونه

لالایی آی دل تنها کسی درد و نمی دونه

لالایی نم نم بارون بگیرآروم دل داغون

نذاردستت برام رو شه

نذار اشکام بشه بارون

حالاکه تونگاه تومنم مهمون ناخونده

میرم امابدون قلبم تودستهای توجامونده

نمی دونی نمی دونی چه تنها سخته دل کندن

آخه عاشق نبودی توبدونی نازنین من

| ۱۳٩٠/٩/٢٢ | ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ | تارا نظرات () |

سلام بچه ها خوبین؟فردا تولد پویا یکی از دوستای گل وبلاگمه 20آذر ولدشه منم اومدم تو وبم بهش تبریک بگم پویا جون ایشاالله 1000000ساله شی.اینم یه کادوی کوچیک از طرف من بودخجالتبچه ها همه واسه پویا کادو یادتون نرهاااااااااااااااااا.تولد تولد تولدت مبارک....ماچ

عکس تولد

اینم کادوهای پویا داره بالا پایین می پیره حالا دست دستتشویقتشویقباز شود دیده شود بلکه پسندیده شودهورا

                          عکس تولد

این گل هم واسه پویاعکس تولد

بادکنکم واست اوردمعکس تولداینم کادوی منهعکس تولد

خب کیک هم رسیدعکس تولدبدوووووووووووو شمع هارو فوت کن فقط قبلش یه آرزو کن

                          عکس تولد

خب شعما هم فوت شدن هورااااااااااااااااااااهمه دست دست دستعکس تولدعکس تولدعکس تولدمبارکه ایشاالله 100000ساله شی

اینم پایان جشن تولد

عکس متحرک تولد

| ۱۳٩٠/٩/۱٩ | ۱:۱۱ ‎ب.ظ | تارا نظرات () |

شهاب شب های دلتنگیم.....

امشب میهمان کدام آسمان بودی....

هم صحبت کدام ستاره....

هم دردکدام مهتاب.....

یادت هست شب های پریشانی ام راباتوقسمت وستاره هایم رابغل بغل به آسمان چشمان توتعارف کردم....برای گذری هرچندتیزبه آسمان نگاهم بازگرد...ببین چگونه ماه ذهنم به دورسیاره ی خاطرات تومی گردد...تونیستی ومن باکوله باری از ستاره های خاموش،شبگردمنظومه ها شدم....

                                                       نویسنده:تارا

cartpostaleto.ir

| ۱۳٩٠/٩/۱۸ | ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ | تارا نظرات () |

سلام خوبین؟این چند روز اتفاقهای زیادی افتاداز جمله اینکه دوست پسرتینا اومده خونمون مونده تا جمعهآخاصلا حوصله ش رو هم ندارم چند شب پیش بردمون بیرون دسته ببینیم خودشم علم بلندکرد من نمی دونم کی به این ملرمولک گفته چیزی بلندکنه؟!منتظرخلاصه این از چند شب پیش این عتیقه هم که نمی خوام اسمشو بیارم بدجور رفته تومخم یعنی اذیت می کنه بیخیال من که اهمیت نمی دماز خود راضیراستی کار پیدا کردم توآژانس هواپیمایی.تبریک یادتون نرهاز خود راضیاز یک ماه دیگه می رم سرکارعینکدلم گرفته از کیانا هم خبری نیست قهر کرده به خاطر داداشش آخه مگه عشق زوریه؟!خب دوسش ندارم چه جوری باهاش زندگی کنم؟؟گریهبیخیال واستون یه شعر می ذارم امیدوارم خوشتون بیاد.نظریادتون نره.بایماچقلب

باقلم می گویم ای همراز

                         ای هم درد

                                ای هم سرنوشت

هردومان حیران بازی های زشت

شعرهایم رانوشتی دست خوش

                                اشک هایم راکجاخواهی نوشت؟!!!

 

| ۱۳٩٠/٩/۱٤ | ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ | تارا نظرات () |

سلام خوبین؟اول بگم دیشب حالم خوب نبودومجبورشدم شب رو در بیمارستان سرکنم اصلانمی شدتوبیمارستان موند.اه.ناراحتبی خیال برم سراغ خاطره م، سال سوم دبیرستان بودیم که منو کیانادوستیمون خیلی صمیمی شد کلا از کارای همدیگه خبر داشتیم سرکلاس عربی بودیم داشتیم نامه نگاری می کردیم کیانا داشت درباره ی هومن دوست پسرش که شب قبلش باهاش بهم زده بود می گفت.گفت تاراعصابم خیلی خورده دیشب به هومن بای دادم گفتم بی خیال بابا مرتیکه با 60000000نفردوست بود تو می تونستی تحمل کنی؟می گفت خب دوسش داشتم گفتم خاک توسرتزبانخلاصه هی داشتیم می نوشتیم که معلم عربیه اومد بالا سرمون تا اومد نامه رو بگیره من پاره ش کردم اونم از رو نرفت پاره های نامه رو برداشت بهم چسبوند و خوند به منم گفت بیا ردیف جلوبشین.گفت ازت انتظارنداشتم سرکلاس من نامه نگاری کنین گفتم شماهم نباید فضولیتون گل می کرد نامه ی ماروبخونینعصبانیحالا هی کیانا می گفت تارا هیچی نگوبیخیال خونده دیگه بحث نکن باهاش منم وقتی عصبانی می شم دیگه هیچی جلو دارم نیست همین جور که بغض کرده بودم گفتم تلافیشو بدجور سرتون درمیارم که دیگه هوس فضولی نکنین خلاصه منو از کلاس انداخت بیرون به خاطراینکه به قول خوددش توهین کرده بودم بهش.منم زنگ زدم خونمون گفتم میام خونه مدرسه نمی مونم اومدم خونه رفتم یاهو با هم فکری بچه های یاهو نقشه م رو عملی کردم فرداش رفتم روغن ترمز خریدم ریختم رو ماشین مشکیه معلم عربیه بعد با کلیدم رو در ماشینش نوشتم دفعه ی آخرت باشه تو کارمن فضولی کنی.دلم خنک شداز خود راضیمعلمه هم فهمید کار من بوده اماجرات نکرد حرفی بزنه کلی با کیانا بهش خندیدیم.اینم از خاطره م.نظریادتون نره.فعلاقلبماچ

| ۱۳٩٠/٩/۱٢ | ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ | تارا نظرات () |

سلام خوبین؟تصمیم گرفتم خاطرات دبیرستانمو که واسم جالب بودو واستون بنویسم.اول از همه بگم من کلا بچه ی شیطونیم الانش هم که 20 سالم شده و دانشگاه می رم هنوزاین شیطونی ها رو دارم همه میگن توبیش فعالی...نیشخندسال اول دبیرستان بودیم یک روز سه شنبه بود به بچه ها گفتم پایه هستین یه کاری کنم دیگه این معلم ریاضی تکمیلی نیادسرکلاس؟گفتن آره از خدامونه.منم اونروز کلی ترقه و موشک سوتی و از این چیزابرده بودم مدرسه بریم جمشدیه بترکونیم.زبانخلاصه رفتم بوفه یه نوشابه مشکی خریدم ریختم رو تخته بعد گچ ها رو با چسب قطره ای چسبوندم به تخته قبلشم کاریکاتورمعلمون رو هم کشیدم که دیگه پاک نشه بعد اومدم یه کاسه برداشتم تواون کاسه چسب چوبو با گچ پودرشده قاطی کردم گذاشتم جلو در یه مقدارشم ریختم روی صندلی معلممون درکلاسم کلی بهش چسب نواری زدم که تا معلمه در کلاسو باز کرد چسباچسبیدبه صورتش بعد پاش رفت تو اون کاسه دیگه کلاس داشت می ترکید از خنده به بچه ها گفته بودم نخندن ضایع شیم رفت رو صندلی بشینه چسبیدبه صندلی اومد رو تخته بنویسه دید گچ ها رو تخته چسبیده و تخته نوچ شدهنیشخندگفت چرا تخته این جوریه؟گفتم خانوم جاذبه ی زمینه دیگه دست من نیست خلاصه بعد من یه موشک سوتی روشن کردم گذاشتم لبه ی پنجره که موشکه اومدتوکلاس ترکیدنیشخندخلاصه معلم ول کرد رفت از کلاس بیرون بعد مشاورمون اومد توکلاس گفت خجالت نمی کشین؟دیگه نمی ذارم معلم بیدسرکلاستون منو دستم یهو بشکن زدیم گفت حالا بشکن بزنین دارم واستون.نگراندوستم گفت خانوم حالا دیگه از فردا معلم نداریم نمیایم مدرسه گفت بایدبیاین تا تکلیفتونو روشن کنم.فردا صبحش مارفتیم مدرسه به ما گفتن کلاس اول ب برین تو نمازخونه یه گوشه بشینین بقیه بچه های مدرسه ام اومده بودن تو نمازخونه منم اون رو گوشی برده بودم مدرسه سریع توقفس اردکهاقایمش کردم.خلاصه ناظممون نمی ذارشت کسی طرف ما بیادمی گفت اینا دیوونن برین طرفشون یه بلا سرتون می یارنخندهبعدکه بچه ها رفتن معلم ریاضیمون اومد گفت ازتون انتظارنداشتم بعدم گریه کرد یه سری بچه ها انگارفیلم هندی دیده باشن پاشدن منو لوبدن که بقیه بچه ها نذاشتن خلاصه اون روز ناظممون گفت برین دم توالت فیض ببرین تا اتوبوس دیوونه خونه برسه ببردتون تیمارستان ماهم می خندیدیم نیشخندخداییش زنگ زده بودامین آباد.قهقههماهم بابچه ها داشتیم می گفتیم سواراوتوبوس میشیم تا برسیم کلی دست می زنیم و شعر می خونیم می ریم اونجا دیوونه های انجاروهم دیوونه تر می کنیم از اونجاهم می ندازنمون بیرونخندهخلاصه یکی از بچه مثبتای کلاس رفت منو لو داد ومنم دیگه با اون دختره حرف نزدم خلاصه اتوبوس دیوونه خونه اومد اما نبردنمون فقط منو 3 هفته اخراج کردن که من اون 3هفته عشقو حال می کردم اما خیلی اون روز خندیدیم ناظممون می گفت خدامی خواست توپسردنیابیای اشتباهی دختر شدی البته هیچ پسری کارای تورونمی کنهنیشخنداینم از خاطره ی من.نظریادتون نره.فعلاقلبماچ

| ۱۳٩٠/٩/٩ | ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ | تارا نظرات () |

سلام خوبین بچه ها؟بعدازمدتی اومدم آپ کنم یه مشکلی واسم پیش اومده بود واسه همین نمی تونستم بیام بازم از همتون معذرت می خوام.یک سری ها درباره ی بابک ازم سوال کرده بودین رابطه ی من و بابک 3 سال هست که تموم شده ومن تمام عکساش و حتی کادو هاش رو روانه سطل محترم آشغال کردم.تنها چیزی ازش دارم آخرین نامه ش هست همون نامه ای کهه توش نوشت دیگه منو نمی خواد اولامی خوندم گریه می کردم اما حالا که می خونم به احمق بودن خودم می خندم.واسه شماهم می ذارم ببخونینش ببین آدم تاچه حد می تونه پست باشه.....افسوس

 

سلام عشق خوشگلم، خوبی عزیزم؟دلم واست تنگ شده بود هیچ وقت واست نامه ننوشتم همیشه می اومدم پیشت اما این حرفهارونمی تونم پیشت باشم و بگم ازت خجالت می کشم واسه همین تواین نامه می نویسم تابخونی.همیشه دلم می خواست من باشم وتو بایک دنیای خالی،دوست داشتم توباشی و منو دوقلب پراحساس.امانمی شه بدون تودنیابرام ارزشی نداره،کاش خودم می مردم،امامرگ لحظه های پراحساس زندگیمونمی دیدم.

خدایاچه سخته،تحملش خیلی سخته!!!

امامی دونم اگرنشد باهم باشیم اما قلبامون هنوزباهمه،من الان پیش ازهر زمانی اون دلی که بهم دادی توقلبم حس می کنم.

امشب اگرتنهام،اگرنیستی باهم اشک بریزیم،اماضربان قلبتو توی دلم احساس می کنم.اگرهرشب ازشوق بودن باتوخوابم نمی برد،امشب از دردجدایی وغم نبودنت نمی تونم بخوابم.نیستی امامن حست می کنم،باهام حرف نمی زنی امامن صداتومی شنوم که ودلت داری حرف می زنی.نمی بینمت اماباهمه وجودتوذهنمی.

الان یادلحظه ی آخرافتادم،لحظه ی آخرصدات لرزید،صدای منم لرزید وقتی صدات قطع شدباورلحظه ها برام مشکل شد،تازه فهمیدم که دیگه هرگزاین صدا رو نمی شونم،اشک ریختم اماهیچ چیزعوض نشد.من موندم بایک جاده ی بی انتها ازاین به بعدکسی روبرای همراهی ندارم،چه دردناک بوداون لحظه قذرت تحملشونداشتم،اماچاره ای جرتحمل نداشتم.

زندگی بامن چه کرد؟امشب چه طولانی شده،بغضم نمی شکنه،امشب همه چیزعذاب آورشده.سکوت،بغض خفه کننده،فکرت،صدای ضربان قلبم،تحمل،نفس کشیدنم،باورلحظه هام ونگه داشتن قلبی که تو به من دادی سخته،سخت ترازحدتوانم،حست می کنم،باهمه وجودحست می کنم،می دونم الان داری به من فکرمی کنی،می دونم باوردارم.

یک باربهت گفته بودم،الان بازمی گم به توساده دل ندادم که بری ساده زیادم،هرچقدربیشترفکرمی کنم کمترمی تونم باورکنم که دیگه باهم نیستیم.

چه پاک بودن این احساسی که بین مابود،چه ساده بودیم هردومون.ماکه وقع زیادی نداشتیم،فقط می خواستیم خودمونوفدای احساسی که برامون ارزش داشت بکنیم.امانشد.زندگی این حق روازماگرفت.خدایازندگی چه بی رحمه!کاش بودی ومی دیدی که بدون تودلیلی برای ادامه ندارم.ساعت ها ازلحظه ی آخرباهم بودنمون گذشته،اماانگارمن تواون لحظه متوقف شدم.دوست ندارم از ذهنم بیرونش کنم.خدایاچه سخته جدایی،اماهنوزبه اندازه ی نصف روز ازلحظه ی آخرنگذشته امامن طاقتم داره تموم می شه.چقدردلم برات تنگ شده،این شب هم به آخرنمی رسه.خدایااین زجرتاکی می خوادادامه داشته باشه؟چرادیشب که باهم می خندیدیم زود گذشت؟ولی امشب که باهم نیستیم پایان نداره؟می دونم که سخته امابیاباورکنیم که بازگشت امکان نداره.نمیدونم امشب تاکی می خوادطول بکشه؟!امامن تحمل می کنم توهم تحمل کن.می دونم که می گی سخته،می دونم که داری اشک می ریزی و می گی نمی خوام.امااینم می دونی که مامجبوریم زیربارغصه هامون تحمل کنیم.پس منم باتواشک می ریزم وسعی می کنم باهرقطره اشکم هم باورموبیشترکنم هم احساسمو.دوستت دارم برای همیشه می دونم توهم تاآخرین لحظه دوستم خواهی داشت.می خوام برم،برموازفردا باسکوت و ناراحتی یک زندگی بی دلیلوشروع کنم.توهم برو،بروتاکم کم بتونی باورکنی که همیشه هرچی توزندگی دوست داشته باشی بهش نمی رسی.نمی خوام اینو بگم اما مجبورم خداحافظ زندگی من خداحافظ تارا.

                                                                          ((بابک))

بابک ازت متنفرم .دیگه ازبابک تواین وبلاگ سخنی گفته نخواهدشد.خنثی

| ۱۳٩٠/٩/٦ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | تارا نظرات () |

Design By : shotSkin.com